" بسم الله الرحمن الرحیم "
به نام پدر
تلخی و سردی رفتن پدر با مرور زمان هم کم نمی شه ... بعضی وقتا اونقدر سخت میشه که آدم دیگه متوجه سنش نیست و عین بچه های دو سه ساله هر چیزی رو که پیش میاد ربطش میده به نبودن پدر و مدام سر هر ماجرایی میگه : اگه بابام نرفته بود ... شنیدین میگن یه بار بچه های مدینه یه بچه یتیمی رو تو بازیشون راه نمی دادن و میگفتن چون پدر نداری .... امیرمومنان که طاقت دیدن اشک رو نداره از اونجا رد می شده و از بچه علت گریه شو می پرسه و ... بچه رو آروم میکنه و میگه : برو بازی کن و هر کسی حرفی زد بگو این آقا بابای منه ... پدر ... پدر ... پدر ... پدر ... پدر ...پدر ... علی علی علی علی علی ........................... عجب مشق قشنگیه اسم پدر ...................... یا علی ! بسم الله الرحمن الرحیم بابای من ! این روزها هر لحظه ام را ، هم نوای با رقیه می گذرانم ... این روزها فقط از عمه صبوری می گیرم ... این روزها روی خواستن آب از عمو را دیگر ندارم ... این روزها حتی سنگ مزارت هم آرامم نمی کند ... ********* آهای آدما ! قدر پدر و مادرتونو بدونید که بعدا تو حسرتش نمونید ... یا علی ! آرامشم باباجون با تو خوشم باباجون ابالمظلوم ابالمظلوم ابالمظلوم حسین .... زانوی دختر تو شد بالش سر تو با یاد روزایی که رو پای تو سر میذاشتم تو که بودی توی دلم یه ذره غم نداشتم حالا دوباره اومدی کنار من سلام بابای خوبم سلام بابای خوبم چشای من روشن شده به دیدنت تو لحظه غروبم تو لحظه غروبم از تو نگاه خسته م حرف منو می خونی یا می بری منو هم یا پیش من می مونی پاهای من پر آبله لب های تو لبریز زخم و خونه شد روی من نیلوفری و روی تو به لاله ها می مونه پیشونی تو بابا مثل دلم شکسته س مثل تو دختر تو از این زمونه خسته س آرامشم باباجون با تو خوشم باباجون ابالمظلوم ابالمظلوم ابالمظلوم حسین .... یا علی ! بسم الله الرحمن الرحیم هر لحظه عاشورا ست و ما محتاج نگاه خدا و دست یاری اهل بیت ... و ۲ آفت هست : ۱ . توجیه گری ۲ . فکر اینکه زمان جبران و توبه داریم ... یا علی ! بسم الله الرحمن الرحیم الحمدلله برای هر شبم درسی آماده کرده اند ... امشب می گفتند هر جا ادعا کنی و احساس بزرگی کنی ، از همان جا خرد می شوی ، ریز ریز ... همیشه می گفتم چی شد اونایی که غدیر رو دیدن ، موقع بیعت با امیر علیه السلام جاخالی دادن و ... مگه می شه آدم تو چند روز اینقدر احوالاتش جا به جا بشه ؟؟ امشب گفتند : دیدی چه جوری می شه ؟! یا علی! " بسم الله الرحمن الرحیم " هم رقیه را ذره ای چشیدم و هم جدش علی علیه السلام را ... او می دانست حق خلافت دارد ... ناحقی بر منصبش نشسته بود ... ۲۵ سال جواب سلامش را ندادند ... و من ... گمان می کنم که حق من بود و او گرفت ... بنده خدا نا حق هم نیست ... چند وقتی است که سلامم نمی کند، فقط همین یک نفر ... آه از دوری از علی ... یا علی ! " بسم الله الرحمن الرحیم " غبطه می خورم به وفای رقیه ... یا علی ! " بسم الله الرحمن الرحیم " بی مادری خیلی سخته ... ... ... یا علی ! بسم الله الرحمن الرحیم میل من سوی وصال و میل او سوی فراق ترک کام خود گرفتم تا برآید کام دوست ... راضیم به رضایت ... یا علی ! " بسم الله الرحمن الرحیم " شک ندارم که نمی شناسمت ...نبی کجا ، تو کجا و من...چیزی نیستم ، دیده نمی شوم اصلا ! اگر هم باشم ، جدای از خدا نیستم...تو و نبی صلی الله علیه و آله هم که یک جانید و من... روزی به شاخه های دلم نشسته بود که مگر یک پدر به بلندای محمد صلی الله علیه و آله نیاز این همه امت را رفع نمی کند ، پس چه نیازی به علی علیه السلام ؟ مگر شهر علمی به وسعت نبی صلی الله علیه و آله ، علم همه عالمیان را پشتیبان نیست که باید فتح بابی به عظمت علی علیه السلام کرد ؟ آن جا که شنیدم سیل معارف سرچشمه از علی علیه السلام می گیرد و هیچ پرنده ای به آسمان علی علیه السلام دست نمی یابد ، به قول سعدی دامنم از کف برفت ! خداوند بارها و بارها آیه آیه کرده بود و به جانمان نوشانده بود که بدانید با آب جان می گیرید و زنده می شوید ، حرکت می یابید و دریا می شوید و برکه نمی مانید...مدام گفت تا در جانمان بنشیند... بنی آدم ! گوش بگیر ، از آب... مادر عالمیان و فخر جهانیان هم فقط آب می خواست ، فقط علی علیه السلام را ... مهریه زهرا خود علی بود...آب... عاشورا از غدیر سرچشمه گرفت ، بستن آب بر وارثان آب داغ کهنه بود ... درد بی امان ... آب را از زمان ابوبکر بر فرزندان حسین علیه السلام بستند ... همان زمان که علی علیه السلام را با دست بسته آوردند و خانه نشینش کردند ... همان زمان که علی علیه السلام دیگر گوش محرم نداشت و چاه ... آب شده بود پناه آب ... آه ... آب !حقا که نمی شناسمت ... یا علی ! بسم الله الرحمن الرحیم آن قدر بی کسم من ، کز حال این دل من حتی دو چشم خشکم دیگر خبر ندارد ... الهی ! إلیک أشکو عیوناَ عن البکاء من خوفک جامدة ... یا أنیس نفسی ! مولای ما تو هستی ، بابای ما تو هستی ... بابا به جز محبت بهر ثمر ندارد ... نداشت و نفهمیدم ... آه ... آه ... آه ... تا انتهای این دنیا ! تا انتهای نفس کشیدنم ... تا انتهای این نفسی که ... یا علی ! " بسم الله الرحمن الرحیم " هرگاه که به رفتن تو می اندیشم ، از ماندن خویش حیران می مانم ... دیگر نیستی ؟! نه !! نمی شود ... تو ، تمام هستی من بودی که اکنون در یک قاب کوچک چوبی خلاصه شده ای ... تویی که روح مرا صیقل دادی ، مگر می شود که فقط با یک سنگ بی روح نشاندار شوی ؟روح تو با آن همه وسعت در این همه ماده جا گرفتنی نیست ...تویی که تمام زندگیم را معنا بودی ، مگر می شود که در مشتی خاک جا بگیری ؟ غبطه می خورم به آن خاک ... آه!یا لیتنی کنت ترابا ... در همه این لحظه های پس از تو ، تنها یک چیز و فقط یک کلام توست که جان بی تاب مرا تاب ماندن می دهد و این داغ بی تو ماندن را ذره ای خنکا می بخشد و آتش درونم را به گلستان ابراهیم خلیل پیوند می دهد و ... همان که برایم نجوا کردی ، کلمه به کلمه در گوشم خواندی تا آرام آرام در گوشه گوشه دلم بنشیند و ذره ذره وجودم را اطمینان ببخشد ... " خداوند متعال خواسته است که ازین پس خودش و تنها خودش ولایت کامل تو را به دست بگیرد و دیگر نیازی به من و ولایت پدری ام نیست ... " و تو رفتی ... تو رفتی و مرا با مصیبت فقدان پدر و غم جانگداز یتیمی آشنا کردی ... و حال ... هیچ کس نمی داند و نمی فهمد که این داغ جگرسوز چه بر سر من آورده است... هیچ کس نمی داند و نمی فهمد که شستن محل آرامش تو با اشک دیده و جاروبش با مژگانم چه لذتی می بخشد ... هیچ کس نمی داند و نمی فهمد که این نبودن تو ... هیچ کس نمی داند و نمی فهمد که تو ... هستی! تو حتی اگر در این دنیا نباشی ، تمامی هستی من که هستی ! هستی ! یا علی ! " بسم الله الرحمن الرحیم " حسبی رجایی بخالقی حسبی ربی هر کس هر چه می خواهد بگوید هر چه می خواهد این دل را بشکند این دل ... خدایم بس است خدایم کفایت می کند خدایم ... یا علی! " بسم الله الرحمن الرحیم " اینجا نجف است ، نجف ... شهر علی علیه السلام ... همه جا ملک علی علیه السلام ست ... اصلا حاکم دل ها علی علیه السلام ست ... ناد علیاً ... همه باهم !! علی علی علی علیه السلام ... واقعا که " ما أحلی " أسماء شون ... حدود 10 شب بود که رسیدیم ، سریع رفتیم غسل زیارت که بریم پابوسی ... حس فوق العاده ایه ، شیعه است و امامش ... امامه و آغوش همیشه گشاده ش ... علیه و " انما نطعمکم لوجه الله ، لا نرید منکم جزاءاً و لا شکورا " علیه ... پدر امت ... رأس خاندان کرم که احسان عادتشونه ... علیه و " نرو ای گدای مسکین در خانه علی علیه السلام زن که علی علیه السلام زند ز رحمت در خانه گدا را " علیه و یه عمر صبر و سکوت برای ایمان من و شما علیه و خار در چشم و استخوان در گلو برای اینکه من و شما غارت نشیم ... علیه و ینحدر عنی السیل ، یعنی همه چی از دست علیه ، همه معارف در سینه علیه ، علی علیه السلام جان نبیه ... الله اکبر ... خلاصه اون شب گفتن چون دیروقته و امنیت کمه ، یا شایدم نیست ، خانم ها حق بیرون رفتن از هتل !! رو ندارن . اذان صبح رو می گفتن ، به أشهد أن علیاً ولی الله که رسید ، سرمو بالا گرفتم و چشم تو چشم گنبد طلاییشون شدم ... خداییش گنبد زردش خورشیدو از رو می بره ... می دونم این شعر مال امام رضا علیه السلام ست ولی مگه نه اینکه کلهم نورٌ واحد ... یه صحن بود و یه ایوان طلای باصفا و یه عالمه کبوتر . فکر می کردم کبوترا فقط مال امام رضا علیه السلامن ، اما مگه نه اینکه کلهم نورٌ واحد ... نماز صبح روز ولادت قمر بنی هاشم ، عباس بن ابیطالب در حرم علی بن ابیطالب علیهما السلام ... جای همه تون خالی ، خدا کنه زود زود قسمتتون بشه ... یه کم دعا و اینا خوندم ، برا آمادگی اذن دخول ... فکر می کردم باید اول تو صحن بنشینم و آماده بشم برا داخل شدن اما ... اینو بخونید : در ایام شهادت صدیقه کبری علیها السلام بنا بود که در گوشه ای از حسینیه میرزا جواد تبریزی رحمة الله علیه خانه مبارک حضرت رو به صورت نمادین بسازند ...بعد از ظهر میرزا جوادآقا به حسینیه تشریف آوردند و نگاهی به سکویی که بر در خانه ساخته بودند انداختند و پرسیدند : این سکو چیست ؟ عرض کردند : در روایت هست که بر در خانه امیرالمؤمنین علیه السلام سکویی گلی بود که حضرت برای قضاوت و رفع امور بر آن می نشستند و گاه سائل بر روز ان به انتظار اهل بیت علیهم السلام می نشست . میرزا با عصبانیت و حالتی عجیب فرمودند : نه ! نه ! سائل بر خانه اهل بیت علیهم السلام انتظار نمی کشید ... اهل بیت علیهم السلام سائل را قبل از اینکه سؤال کند جواب می دادند و کسی منتظر جواب نمی ماند ... یا علی ! " بسم الله الرحمن الرحیم " گفتی که بلا بلا بلا گفتم چشم گفتی ز الست با رضا گفتم چشم من آمده ام تا به ولایت برسم گفتی آنا من شروطها گفتم چشم خدا کنه بتونم حداقل به زبون این چشم رو بگم ... بعد از صلوات بلند اگه شد یه گوشه هایی تو دعاهاتون یادم کنید که محتاج دعای خیرم ! یا علی ! " بسم الله الرحمن الرحیم " تو مسافری روان کن سفری به آسمان کن تو بجنب پاره پاره که خدا دهد رهایی ... نماز صبح رو توی مصلای اهواز خوندیم و ۲ ساعت بعد شلمچه بودیم ... ندبه روبروی یه دشت بزرگ پر از شهید خیلی باصفا بود ... خدا قسمتتون کنه ... نفس ها حبس بود ... از هیچ کس صدایی بلند نمی شد ... ساک ها به دست ... زیر آفتاب ... انتظار و انتظار و انتظار ... رد شدیم ... حالا دیگه رفته بودیم تو خاک عراقی ها !! فقط ۶ ساعت تا کربلا مونده بود ... روز ولادت آقامون بود و صدای مولودی توی اتوبوس بلند ... دلم به عشق یارم گرفته حال و هوایی نوشته روی قلبم به خط کرب و بلایی همه هستیم حسینه ... واقعا همه هستی من حسین علیه السلام هست ؟؟ یعنی اگه همه چیزو همه کسم رو ازم بگیرن بازم با حسین علیه السلام می مونم ؟؟ من ... عاشورای هر لحظه م ... آه ... علی علیه السلام می فرماید از قلة الزاد ... من ؟؟ بگذریم ... میگن کربلا معلاست یعنی تحت سیطره علوی ست ... دم دمای غروب بود که به نزدیکای نجف رسیدیم ... نخلستان ... غروب ... مناجات ... تمام لذت عمرم در این است که مولایم امیرالمومنین است ! الحمدلله رب العالمین! فعلا شکرم گرفته !!! یا علی ! " بسم الله الرحمن الرحیم " ببین ! تا حالا فک کردی تو حکومت امام زمان عج کجا میتونن بهت مسئولیت بدن ؟ تو چه کاری مهارت داری و کارت حرف نداره و تکی ؟! فک کن ... وقتی نمونده ... باید جنبید ... یا علی ! " بسم الله الرحمن الرحيم " پاي بگذار بر دلت ، وقتش رسيده است ... هر چه تنهاتر ، بالاتر ... تنها ، " او " بچين ! يا علي كه ذكره عبادة " بسم الله الرحمن الرحيم " ... از بس طلب كرده بودم و كربلايي نشده بودم ، فك مي كردم خب حتما طلب كردنم بلد نيستم ! ديگه از اين فقيرتر نمي شد ، آدم فقير باشه ، اما گدايي هم بلد نباشه ...دست از اين خالي تر ؟ بنده از اين بيچاره تر ؟ دل از اين شكسته تر ؟ اما بعد از بارها رسيدن تا مرز رفتن و در آخر نرفتن ، اين بار داشت همه چي درست مي شد . امام حسين عليه السلام منو طلبيده بودند ، اين بار مثل بچه هاي خودشون ، يتيم ... مي خواستن منم مثل بچه هاي مسلم رو زانو هاشون بنشونن و نوازشم كنن و برام پدري كنن ... الحمدلله ! قرار حركت ، روز 2 شنبه بود از اهواز . رفتيم ، رسيديم اهواز ، اما ... خبر دادند كه به خاطر يه سري مشكلات ، حركتمون يه روز عقب افتاده . اين يه روز كم كم رسيد به 4 روز ! خانواده گفته بودن اگه تا شب جمعه درست نشه ، بر ميگرديم تهران و ... درست شد ، صبح جمعه ، روز ولادت سيد الشهدا ، حركت ... زيارت رفتن و نرفتن ، هر دوش امتحانه . اصلا هر لحظه اين زندگي دنيا امتحانه و لحظه به لحظه ش ساختن ابديت . توفيق زيارت ، خيلي شكر داره كه اگه به جا نياري ... بايد براي رفتنش ، براي آمادگي رفتن تلاش كرد، اما به نظرم خيلي هم دست خودمون نيست . خود حضور ، نزديك شدن و در حائر معصوم قرار گرفتن ، آمادگي مياره و اثر ميذاره ... با كريمان كارها دشوار نيست ... خيليه ها خدا و ائمه فقط مي خوان ببرنمون ، اما چرا دست و دلمو نميدم ، نمي دونم !!! خيلي حرف زدم ، ديگه رفتم ... يا علي كربلايي بشي ، بلند صلوات ! " بسم الله الرحمن الرحيم " اين روزا خيلي به اين فك مي كنم كه ديگه نبايد برا همديگه دعا كنيم ... بايد همه مون با هم فقط برا فرج آقامون دعا كنيم ... تنها راه نجاتمونه ! " بسم الله الرحمن الرحيم " به " هيچ" دل مبند ، با هيچ تعلقي زمين گير نشو ، نكند كه جاذبه اي تو را مشغولت كند ، هيچ زيوري دلخوشيت نشود ، هر داشتن و نداشتني تفاوتي در تو ايجاد نكند ... تو متعلق به اينجا نيستي ! تو روح محضي ! جان خالص ! بهاي تو بهشت است ، به جز بهشت مفروشش ! یا علی که ذکره عباده " بسم الله الرحمن الرحيم " سلام خدا بر شما بعد از گذر اين همه ايام ! تاخيري كه افتاد ، نه حساب شده بود و نه مطابق با خواسته من . از همگي عذر مي خواهم و مثل هميشه طالب و محتاج دعاي خير هستم . به اذن و لطف خدا شرح سفر كربلا رو شروع مي كنم ، هر چند كه گفتني نيست ، اما در حد وسعم مي نويسم، بسم الله ! روزاي سخت بي پدري داشتند مي گذشتند . ديگه اصن به كربلا رفتن فك نمي كردم . فك مي كردم زيارت رفتن هم مثه بقيه جاها با اراده آدماست و ... شب ولادت اميرمؤمنان بود كه پدر يكي از دوستان تماس گرفتند.براي تبريك عيد و دلجويي نبودن پدر و ... گفتند كه فردا شب عازم كربلا ان و براي 3 شعبان ، ولادت سيدالشهداء يه كاروان ديگه هم قصد رفتن داره . گفتند به مامان بگو و شما هم همسفر بشيد . هر چي ميگفتم حاج آقا ! زماني كه بابا بودن ، مامان راضي نمي شدن . حالا تو اين موقعيت كه ... راضي نمي شدن . آخر گفتن من فردا شب ، تو حرم اميرالمؤمنين ازشون ميخوام كه برا روز پدر ، عيدي تو باشه سفر كربلا ، شما هم همون موقع به مادر بگو ... شد ! باورتون ميشه !؟ گفتم و قبول كردن !! بايد گذرنامه ها زودتر به اهواز مي رسيد ... حدودا 20 روز وقت داشتيم . كاروان مال اهواز بود و مرز عبور ، شلمچه ... رمز عبور هم كه ... يا علي! كربلايي بشي ، بلند صلوات! سلام خدا بر شما ! به لطف خدا و رأفت امامم و به دعای شما ، امشب عازم مشهدم ... حسم با اون موقع ها که همش مشهد بودم ، خیلی فرق داره . اون موقع فکر می کردم هر وقت بخوام ، می رم . اما الان مطمئنم هر وقت بخوان ، می رم ... دعا کنید یه ذره بفهمم ... میگن : " با کریمان کارها دشوار نیست ... " اهل بیت ( سلام الله علیهم ) هم که به نقل از زیارت جامعه ، عادتشون احسان و کرمه ، اونم بدون توقع و به نقل از سوره مبارکه دهر ، لوجه الله ! پس دعا کنید به همه مون نه یه ذره ، که به اندازه کرمشون بفهمونن . البته قبلش لطفا ظرفمون رو هم شرح و بسط بدن ! آمین ! یکی از دوستام ، گرفتاری عجیبی پیدا کرده ، براش دعا می کنید ؟ نائب الزیارة هستم ، اصلا هر کی میاد ، بسم الله ... نیت کنید ، به نیابت از آقامون ... ( یادتون نره پست قبلیمو بخونید... آخر داستانمه) یا علی ! " بسم الله الرحمن الرحیم " عجب شبی بود ... خبر اول ... گریه ، سجده ، رو به ماه و ... إنی لا أحب آلآفلین ... خبر دوم هم رسید ، خبر قطعی پر کشیدن بابا ... همون شب ، سا عت 2:23 دقیقه صبح ... بقیه ش مهم نیست ... چون بابام رفته و دیگه نیست ... روزای سخت بعدش ، گفتن نداره ، فقط ... چند تا نکته می مونه که می گم و دیگه صلواتشو می فرستم ! 1) بابا رو آوردن خونه ، صبح تشییع . گفتن یه عاشورا می خونیم و می بریمشون . نشسته بودم پایین پاشون ، فقط من نزدیکشون بودم ، من بودم و بابا ... عجب عاشورایی بود . باز هم یاد زینب بودم و وداعش ... بعد از خونه ، بردنشون توی یکی از مسجدایی که همیشه می رفتن . خیلی شلوغ شده بود ، بر عکس تشییع بانوی مدینه ... نمی تونستم راه برم ، اطرافیان خیلی کمکم می کردن ، من پدر از دست داده بودم ، اما عمه ... با اون همه مصیبت ... تشییع برادر ... 2) تو مشهدایی که به لطف خدا و کرم امامم روزیم می شد ، گاهی کفشامو در می آوردم ،همیشه طبق عقل بود و تجربه . استادمون می گفتن : بذار هر وقت که وقتش بود ، حسش می یاد ، به زور در نیار... جالبه ، اون صبحی که داشتن بابا رو می بردن برای تشییع ، یکی کفشامو آورد . از در رفتم بیرون ، اما حس می کردم یه چیزی سنگین و اضافه س ، حسش اومده بود ... 3) بابا رو رسوندن به خونه آرامشش . گفتن اگه می خوای بیا و برای آخرین بار ببینشون . رفتم ... همیشه عادتم بود که توی لحظه های سخت ، یا علی می گفتم ، اما اون موقع فقط امام رضا مو صدا زدم ... یا امام رضا ! خودتون گفتین می یام ... بابام تنهاست ، دریابیدش ... فعلا همین قدر بماند ، تا بعد ... اگه موافق باشید ، می خوام ادامه داستان رو هم بنویسم ؛ ماجرای کربلا رفتنم رو . لطفا نظراتتون رو برام بگید ، ارزشمندن! صلواتشو بلند بفرستید محتاج دعاتونم یا علی! " بسم الله الرحمن الرحیم " برای إذن ورود به هر خانه ای ، صاحب آن خانه را صدا میزنند . صدای کوبه درب بهشت ، یا علی ست ... یا علی ! " بسم الله الرحمن الرحیم " عصر جمعه بود ، دم دمای غروب که زنگ تلفن آرامش قبل از طوفان خونه رو به هم زد ... من برداشتم ، یکی از برادرام بودن ، با صدایی گرفته و بغض آلود . گفت گوشی رو بده به مامان ، دادم و چند ثانیه ای نگذشت که ... صدای فریاد مادر و چرخیدن خانه و سیاهی چشمانم ...یا علی ! نمیدونم چرا دویدم توی حیاط و سرمو گرفتم به سمت آسمون . ماه رو دیدم و نا خودآگاه زمزمه کردم : إنی لا أحب الآفلین ... هنوزم کامل نمی فهمم که چرا این آیه ؟ بگذریم ... بعد از حیاط رفتم سراغ رختخواب پدر و بوسیدم و بوییدم و بوسیدم ضبط رو آوردم و قرآن گذاشتم یکی یکی خبردار می شدند و می آمدند که مثلا دلدارمان باشند ، اما تا کسی نچشیده باشد نمی داند که کجای دل آدم است که فرو می ریزد و خالی می شود ... این را داشته باشید و مقایسه کنید با دل زینب ... صبر هم کم می آورد در برابر زینب... بعد از آن همه مصیبت بزرگ " و ما رأیت إلا جمیلا " می گوید دل زینب ... زبان قاصر است در برابر زینب ... خبر به مسجد هایی که بابا گاهی امام جماعتشان بود رسید و به اصفهان و مشهد و مازندران هم ! برادرم اومد ، اما بی خبر از همه جا . همونی که پشت تلفن بود ... اومده بود دم در و همسایه ها بهش تسلیت می گفتن ... گفت : کی ؟ اصلا کی خبر داده ؟ گفتن : مگه تو زنگ نزدی و تو خبر ندادی و... دوباره شادی وصف نشدنی و اینکه خبر اشتباهی رسیده بود ! اصلا خبری نرسیده بود ! برادر زنگ زده بود که دل گرفتگیش رو از بیماری بابا با شنیدن صدای مادر از بین ببره که بغض اجازه بهش نداده بود و ... عجب دنیای پستیه این دنیا ! راستی این آیه رو شنیدید : " لکی لا تأسو علی ما فاتکم و لا تفرحوا بما آتاکم والله لا یحب کل مختال فخور " یعنی آقاجون ! اینقدر زود و راحت حالت جا به جا نشه ! هر چی گرفتیم شیون و زاری و بی تابی نکن و هر چی دادیم خوشحالی بی حد نداشته باش . یعنی دلت دست خدا باشه و محکم به اون که همه رهگذرهای این دنیا می گذرن ... البته یه نکته هم بگم که گریه و اشک فرزند برای فقدان پدر از نشانه های ایمانه و تنها جاییه که گریبان چاک کردن و زدن بر دست و پا ایرادی نداره !!! نمی دونید چه حس عجیبی بود ... بعد از اینکه همه چیز رو سیاه دیده بودی - البته از ضعف ایمان - حالا یهویی همه چی عوض شده بود همه سیاهی ها سپید ... به بیمارستان که زنگ زدیم ، از بهتر شدن حال بابا گفتن و ما می خندیدیم که وقتی بابا از بیمارستان بیاد این میشه جک سال و چقدر می خندیم !!! آه ... تا انتهای این دنیا ! بماند برای بعد ... محتاج دعاتونم یا علی صلواتشو بلند بفرستید " بسم الله الرحمن الرحیم " عصر جمعه گفتن نوبت توئه ، برو ، اما زود بیا که خیلیا می خوان برن تو ... پاهام نمی رفتن ... لباس رو پوشیدم ، یه لباس سبز بود ، عین پرستارا . یا زینب ! رفتم جلو ، سلام کردم ، اما ... توی جوابم دیگه نگفتن سلام علیکم و ماچی لپیکم !!! ... نگفتن سلام به روی ماهت ... دیگه حالمو نپرسیدن ... دیگه مدام اسممو تکرار نکردن ... اسم منو دوست داشتن ، ولی ... یکی از چشماشون رو باز کردن و سریع بستن ... نفس نفس می زدن ، اول رفتم سراغ لب ها ، می گفتن حتی دیگه آب هم نمی تونن بخورن ، فقط لب هاشون رو هر چند وقت یک بار خیس می کردن ... یا حسین ! دهان و لب ها شون پر از تاول شده بود ، عین جانبازا ... یا أبالفضل ! دندوناشون سیاه شده بود ... دستاشون یخ کرده بود ، پاهاشون ... اگه نمی بوسیدم ، هیچ وقت خودم رو نمی بخشیدم ... الحمدلله ! رفتم دم گوششون ، می خواستم یواشکی حرف بزنم ... صداشون می کردم و زار می زدم ... پرستارا اومدن نسبتمو پرسیدن و تذکر دادن که ضربان قلبشون رفته بالا ، می خوان صحبت کنن ، نمی تونن .اذیتشون نکن ! من ؟! اذیت ؟! من فقط می خواستم خواهش کنم که ازم راضی بشن و حلالم کنن ... گفتم و تمنا کردم ... چشماشونو باز کردن و دوباره بستن ... یک نگاه دیگر پدر ... آی ی ی ی رقیه ! دورشون می چرخیدم و اشک می ریختم ...نمی دونستم باید چی کار کنم . پرستارا هم همه دست از کاراشون کشیده بودن و گریه می کردن ... قصه پروانه و شمع رو که شنیدین ؟ آب شدن شمع و سوختن پروانه ... آه ... آه ، تا انتهای نفس کشیدنم ... اومدم بیرون ... همه بند بند دلم پاره شده بود و فقط می باریدم ... اللّهم اجعل دمعی غزیراً فی طاعتک ! استادمون زنگ زدن ، می گفتن باید به رفتنشون راضی بشی ... می گفتن اگه می خوای اذیت نشن ، رضایت بده ... می گفتن برا اینکه بیشتر رنج نکشن ، باید دل بکنی ... گوش نمی دادم ... گفتن اون همه زیارت امام رضا علیه السلام روزیت شده بود که حالا ... یا شمس الشموس ! باید راضی می شدم ، به خاطر امام رضا علیه السلام ... ... و رضایت دادم ... محتاج دعاتونم یا علی صلواتشو بلند بفرستید " بسم الله الرحمن الرحیم " 5 شنبه بود ، 31 خرداد ماه . باید می رفتن برای نمونه برداری ... حس عجیبی بود لحظه رفتن ... بردنشون توی ماشین . داشتم بال بال می زدم ، به این در و اون در می زدم که نرن ...اصلا نمی فهمیدم دارم چی کار می کنم . رفتم در ماشین رو باز کردم و دستشون رو بوسیدم ... ( دوستی دارم که خیلی از کارای قشنگ این دو هفته رو بهم یاد داد ، مثل بوسیدن دست و ...خدا خیرش دهاد ، بیشمار ! ) ( راستی چرا همش فکر می کنیم یه عالمه وقت داریم ؟ چرا دقیقه 90 که می شه ، به تلّ و ول می افتیم ؟ چرا همیشه توی هر ارتباطی فکر نمی کنیم که ممکنه آخریش باشه ؟ نه که حتما طرف مقابل رفتنی باشه ها ، خودمون ... اصلا چقدر آماده رفتنیم ؟ چقدر دنبال ادا کردن حق هایی هستیم که به گردنمونه ؟ چقدر نگران قرض ها و وام هامون هستیم ؟ امانت هایی که گرفتیم و پس ندادیم رو کی می خوایم به صاحبش برگردونیم ؟ کی قراره به هدف خلقتمون فکر کنیم و آدم بشیم ؟ چقدر به فکر بردن توشه و جبران همه اون چیزایی که از دست دادیم ، هستیم ؟ گفتم توشه ، این شعر وفدتُ علی الکریم بغیر الزّاد من الحسنات والقلب السّلیم و حملُ الزّاد أقبحُ کلِّ شی ء إذا کان الوفودُ علی الکریم یعنی : بدون هیچ زاد و توشه ای ، نزد کریم رفتم ... نه نیکی و حسنه ای با خود دارم و نه قلب سلیمی ... و البته که بردن توشه ، موقع رفتن نزد کریم ، زشت ترین عمل است ... راستی می دونید که پیامبر صلوات الله علیه فرمودند که ذکر و یاد امیرالمؤمنین ، عبادته ؟ قبول باشه !! حلال کنید ، خیلی حرف زدم ، شقشقه بود ... سرشون رو تکیه داده بودن به صندلی ، نمی تونستن نگه دارن . چشماشون رو هم یه هفته ای می شد که دیگه باز نمی کردن ...اما خب دخترشون بودم ، باز بود و نگاهم می کردن و چه نگاه غریبی ... چقدر حرف داشتن ... ماشین دور زد ، رسید به ما ... سرشون رو به زحمت آوردن جلو ، لبخند زدن و دستشون رو تا پیشونیشون برامون آوردن بالا ... برا من و خواهرم ... و نگاه آخر ... من مونده بودم و یه خواهر و یه خونه بی نور و پر از جای خالی ... یا زینب ! رفتنشون فرق داشت ، اما من نمی خواستم باور کنم .خب باورکردنی نبود ... راستی نمی دونم چرا همیشه رجا ، بیشتر از خوفه ؟! شب ، مامان که از بیمارستان اومدن ، بیقرار بودن ، آشفته و پریشون . هر چی پرسیدم چی شده ، جوابمو سر بالا می دادن که یکهو یه کلمه گفتن و اشک و اشک و اشک ... icu ... سخت بود ، باید زینب خونواده حسینی می شدم ... شروع کردم به امید دادن و دلخوش کردن ، اما وقتی رفتم تو اتاق ... هر چی نماز و دعا و توسل و استغاثه بلد بودم ، خوندم ولی وقتی خدا نخواد ... ملاقات icu ، فقط یک ساعت بود ، اونم عصر جمعه ... عصر جمعه ... یا صاحب الزمان ! می دونید icu ، یعنی چی ؟ یعنی i see you .یعنی من تو رو می بینم ، اما تو ، چشماتو به همه دنیا بستی ، حتی به روی دخترت ... یعنی من تو رو می بینم ، برای آخرین بار ... با یه عالمه التماس ... یعنی من تور می بینم یه جایی بین زمین و آسمان ...یعنی من تو رو می بینم در لباسی شبیه احرام ... یعنی من تو رو می بینم و دیگه بعدش نمی بینم ... یا رقیه ! محتاج دعاتونم یا علی صلواتشو بلند بفرستید " بسم الله الرحمن الرحیم " امان از اون سحری که از صدای یا علی عموم از خواب پریدم ... فردای شهادت مادر بود ...یعنی اولین شب تنهایی امیر مؤمنان و اولین شب خونه نشینی ...بابای منم نشسته بودن ، بین در و دیوار...یا مادر روحی فداک ! زیر بازوهاشونو گرفتیم ، حتی نتونسته بودن وضو بگیرن ، آب آوردیم ... تب خیلی بالا رفته بود ... بابا نماز صبحشون رو نشسته خوندن ... بابا نمی تونستن کلمات رو ادا کنن ... بابا اصلا یادشون نمی یومد ... عمو شروع کردن به بلند خوندن ...یا ابالفضل! یه سحر دیگه هم بود که قابل گفتنه ... دوباره تذکر بدم ، اگه اینا رو می گم ، برای جلب ترحم و توجه نیست ، خدای من می داند! سحر 5 شنبه ...می لرزیدن ... همه وجودشون می لرزید ... عرق کرده بودن ، عرق سرد ...دیگه نمی تونستن راه برن ، حتی تا دستشویی ... خجالت پدر پیش روی دختر... خجالت عمو پیش چشم دختر برادر ... مرد که خجالت بکشه ، خیلی درد داره ... العطش عمو ! بابایی که یازده رکعت نماز شب طولانی داشتن و بعدش نافله صبح و بعد به عشق شهادت ، نماز صبح با سوره فجر ، ( تب بود و تب ، اونقدری که باید همه لباساشون عوض می شد و حتما پاشویه می شدن و 2 تا قرص استامینوفن 500،اما ... باورتون می شه ؟ لحظه ای لبخندشون محو نمی شد ! الهی ! رضا برضاک ... راستی می دونید که من هیچ وقت ، حتی لحظه ای عصبانیت و خشم بابا رو ندیدم ؟ به جز وقتایی که یه ترک معروفی رو می دیدن یا انجام یه منکری رو ...به این می گن اخلاق محمدی ... یه نکته جالب هم بگم : هر وقتی که پاشویه لازم می شد، می دویدم و یه تشت بر میداشتم، توش 2 تا قالب یخ و می رفتم پیش بابا ... پاهاشون رو بلند می کردم و می ذاشتم تو آب و می مالیدم ... لذت می بردن ، اون قدر که بعضی وقتا که تب هم نداشتن ، صدام می کردن که : بیا پاشویه م کن !!! شما رو به خدا برا پدر مادراتون کم نذارید ... خدا نکنه به حسرت من برسید ... یوم الحسره من که خیلی زود رسید ، توی همین دنیا ...) خیلی حالشون بد شده بود ، نفسشون بالا نمی یومد ... شکم به خاطر عفونت خون ، آب اورده بود و به قلب فشار می آورد ... داشتم بال بال می زدم که زنگ بزنید اورژانس بیاد ، اما ...برادرا چون می دونستن که بی فایده س ، هی پشت گوش می انداختن ... دکترا بهشون گفته بودن که تا امروز و فردا دیگه ... اما کسی به من نگفته بود ... خدا امید هیچ کسی رو نا امید نکنه ! مامان گفتن : پاشو بیا بالا سرشون عدیله بخون !!! خدایا ! من ... بابا ... عدیله ...نه ! من نمی خونم ... نخوندم ... داداشم خوند و ... بابا اصرار داشتن که زیارت عاشورا شون رو بخونن نگران نشید ، هنوز ادامه داره ... بعد 1 ساعت حالشون برگشت ... تب رفت و ... محتاج دعاتونم یا علی صلواتشو بلند بفرستید " تب رفت بالا ... گفتن باید حتما برن بیمارستان ...تب بود ، بی حالی شدیدتر می شد ، اما خبری از درد نبود ... یه روز که از دانشگاه رفتم بیمارستان ، دکتر اومد و همه رو بیرون کرد برای زدن یه آمپول بی حسی و ... بعدش منو فرستادن تو که برا بابا حرف بزنم و ... فکرشو بکنید ، فقط من باشم و بابا ... اونم توی یه شرایطی که می دونی ممکنه تا چند وقت دیگه ... آه ... رفتم تو ، دلم میخواد مکالمه 2 ، 3 دقیقه ایمون رو کامل بنویسم : _ پدر : دیدی دارم می رم ؟! _ دختر : می رید ؟ کجا ؟ نخیر در خدمتتون هستیم ! _ نه ، خدا گفته بسه دیگه ، تو بیا ، من خودم می خوام ولایت دخترتو دستم بگیرم ! ( لرزیدم ...) _ _ مگه امام نبود ؟ یه ملتی دعا می کردن ، اما وقتی خدا خواست ...(اشک تو چشمام جمع شد ... به زور خودمو نگه داشته بودم که گفتن:) ببین ، من رفتم برام دعا بکنی ها ! دستام خیلی خالیه ... _ شما دستتون خالیه ؟ این همه مسجد ، اخلاق به این خوبی ، این همه خدمت به خلق ، نماز شب ، زیارت عاشورا و ... (اومدن وسط حرفم ) _ نیت ... نمی دونم چقدر خالص بود ... هیچی ندارم ... دستام خالین ... دعام کن ...می دونی چقدر وقته مسجد نرفتم ؟ دلم تنگ شده ... وای ! میدونی ، دیشب دیگه نتونستم نماز شبمو ایستاده بخونم ... زیارت عاشورامو ... (شروع کردم به زار زدن ...) ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... می گفتن دیگه فرقی نمیکنه تو بیمارستان باشن یا توی خونه ... آوردیمشون خونه ... و توی همون یه هفته بود که من تپیدن دل برای پدر رو حس کردم .... لذت همراهشون بودن و ساعت ها کنارشون نشستن ... لذت مزمل خوندن ...لذت مشاعره کردن ... لذت نوازش موهاشون ... بوسیدن دستاشون ...مالیدن پاهاشون ... در گوشی حرف زدن و ... خدا رو شکر که اون یه هفته رو برام گذاشت ، دوست دارم خودخواهانه ببینمش ، اون یه هفته مال من بود .... اما کاش ... خیلی حسرتا تو دلم مونده ... می گم براتون ... صلواتشو بلند بفرستید محتاج دعاتونم یا علی



| Design By : Night Melody |

